تبليغاتX
.....

.....

.....

من ! گمشده ی خودم !

امروز که تو با مرد(زن) ديگري هستي من هم مرد(زن) ديگري شده ام. تنها فرق من با او اين است که تو در من گذشته خودت را مي بيني و در او آينده ات را.

هشت سال بعد تو زن (مرد) ديگري خواهي شد که در مرد(زن) ديگري نيز گذشته ات را خواهي ديد. آنروز مي بيني که من و تو و تمام آدمهاي ديگر همه يکي هستيم، و عشق توهمِ انتخابِ يکي است براي تجسم آنچه که دوست داريم. آنروز بيا و کنارم بنشين تا با هم گذشته ها را مرور کنيم. کمي مي خنديم، اشک مي ريزيم، و به چينهاي صورتِ ديگري نگاه مي کنيم، تا در آنها شبهايي را که به هم فکر مي کرديم بشماريم.

هاه! ما غريبه ها را ترجيح مي دهيم، چون مي توانيم آنها را آنگونه که دوست داريم بشناسيم. ما از کساني که مي شناسيم مي ترسيم. خدا را شکر غريبه هم که زياد است، هر بار يکي آشنا مي شود ديگري از راه مي رسد. مي داني، براي هر کدام از ما تنها يک نفر هست که تا دنيا دنياست غريبه مي ماند. نام او هست «من»، که هر روز از ديروز غريبتر مي شود و ما هر روز او را به هر کسي ترجيح مي دهيم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

فاحشه دعایم کن !!!

فاحشه دعایم کن !!!
هان!؟ تعجب کردی!؟ میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم .

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام !
... ادامه ...
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هر دو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.

شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی ! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم! فاحشه… دعایم کن...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

خيانت در رفاقت...!!!

خیانت، به ظاهر واژه کاملا تعریف شده و آشکاریه ! اما خیانت فقط بر زبان با او بودن و در نهان با غير بودن است !؟ آیا خیانت، فقط خیانت است !؟ اگه تو امروز یک ساز بزنی و هفته بعد سازی دیگر، این خیانت نیست ! اگه من امسال بیام و مرزهای رفاقت رو مشخص کنم و سال بعد همه مرزها رو خودم بشکنم و واسه همشون کلاه شرعی درست کنم، خیانت نیست ! اگر من پیش‌ترها کاری کردم که تو بارها اون کار رو توی سرم کوبیدی، و تو این کار رو با ماست مالی انجام دادی، و هزار و یک کلاه شرعی و غیرشرعی واسش درست کردی، نام این کار خیانت نیست ! اگه سال‌ها یک دل رو معتاد و لنگ خودت کردی، و از آغاز واقعیات خودت رو فاش نکردی، خیانت نیست ! اگر بارها و بارها زبانت را خجالت‌زده کردی، فقط جمله ساختیُ یک دل احمق را حتی بدون سوء‌نیت فریب دادی، خیانت نیست ! اگر پی‌در‌پی و، پی‌درپی، گُفته‌هایت را فراموش کردی، و خود را وحی مُنزَل دانستی، و اعتقاد داشتی که هیچگاه اشتباه نمی‌کنی، و زیر بار هیچ اشتباهت نمی‌رفتی، این‌ها خیانت نیست ! گر خواب‌های آرام انسانی را آشفتی، آرامشش را فدای طوفان‌هایت کردی، صبوریش را حرام کردی، نگاهش، دلش و روحش را شکستی، این خیانت نیست ! آیا تمام سطرهای بالا خیانت نیست !؟... خیانت به خودت، خیانت به رفيقت خیانت به یک رابطه و خیانت به نقش دوم رابطه ... آیا هنوز هم می‌گویید، خیانت، فقط یک خیانت است !!؟ ...
................................................................
خیانت ....تلفظش دهانم را تلخ می کند چشمم را بارانی نمیکند آتش به جانم می اندازد دیوانه ام میکند ... بخشیدن خیانت از نظر من یعنی حماقت .... چون تکرار خواهد شد طرف را ببخشید خر و خودشان را باهوش تصور خواهند کرد
...................................................................
از خودم کاستم به تو افزودم تو سرو شدی و من خار برو می خواهم یادت را به بادها بسپرم
..............................................................

گاهی باید از خانه گریخت/ به کوچه/ خیابان/ پارک/ و در خود فرو رفت .../ گاهی باید از خود گریخت/ به جاده‌های مه‌آلود/ خانه‌های موهوم/ خیال او/ که تو را از خود کرده‌است/ که تو را بی خود کرده‌است .../ گاهی باید از او گریخت/ به کجا !...??

.......................................
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

بهم نگاه کن به چش یه جور گدای معمولی !!!

فکر می کنی چشات چیه ؟ دو تا بلای معمولی چه جوریه مگه صدات ؟ یه جور صدای معمولی فکر می کنی تو چی داری که امثال من ندارن ؟ فقط یهجور ناز و ادا و عشوه های معمولی وقتی ازت حرف می زنم دیگه نمی لرزه تنم تو هم یکی مثل همه ، تو آدمای معمولی اما نه طفلکی اونا ، از خیلی هاشون بدتری یه عاشق دمدمی و ، یه بی وفای معمولی اون قدیما ...یادم میاد گفته بودم موهات طلاست نمی شه زیرش بزنم ،یه جور طلای معمولی بیا فقط یه بار ، فقط یه بار کلاتو قاضی کن منم مث اونا بودم ؟
اون عاشقای معمولی ؟ هر چی بودم دلت رو زد شعرا و عاشقونه هام رفتی سراغ کسی با مو و چشای معمولی من نمی گم آدم باید عاشق چشم و ابرو شه دردیه که خوب نمی شه با یه دوای معمولی کاش ولی لایقت باشه اونکه شبات مال اونه فقط می خوام دعا کنم یه جور دعای معمولی تو که شبات روز شدن و روزمو رنگ شب زدی کاش لااقل بچه بودم با اون شبای معمولی کاش جای موندن توی عشق ، تو مشق شب مونده بودم تو مشکل سفیدی اون کاغذای معمولی ما بدجوری بهم زدیم حسرت به دل موندم هنوز بیرون بریم با هم یه روز ، حتی یه جای معمولی راستش می خواستم اولاش نقشی واست بازیکنم نقش یه پسر خوش بی اعتنای معمولی دیدی نقاب من چه زود ، افتادو من همون شدم ؟
بازم همون پسرک بی ادعای معمولی راستی میگم شعرای اون از مال من قشنگتره ؟ چی داره که من ندارم ، یه جور ادای معمولی فکر می کنم که راه به راه ،بهت می گه دوست داره منو شکست نکردن ، همین کارای معمولی خوب می دونم من تو دلم برات می مردم ولیکن زیاد واست جالب نبود این گفتن ای معمولی چه فایده هر چیزیکه بود تموم شد و دیگه گذشت اینم یه نامه کمتر از نوشته های معمولی نمی دونم تو می خونیش یا که نگاش نمی کنی به خاطر تازگی ، اون وعده های معمولی همونا که اول می دن ، به جز تو هیچکس به خدا یه حرف ساده ی دروغ ،یه بخدای معمولی اگه که خوندیشم بگو ، اینمال یه غریبه بود یه لطف اگه داری بگو ،
یه آشنای معمولی اما گه دیدی که نه زیادی اذیت می کنه بیا سراغ پسری با رویاهای معمولی منم می بخشمت آخه چاره ای جز این ندارم مث همیشه قهرا و باز آشتیای معمولی اگه نخواستی نامه رو ،تو رو خدا پس نفرست رو عادت همیشگیت ،با اون یه تای معمولی خواستم یه جور سادگیمو فقط بهت نشون بدم نامه تمیزه ولی با ، مداد سیای معمولی من خیلیم بد نبودم ، سعی می کنم بد نباشم خب بعضی وقتا بد می شم ، از اون بدای معمولی دیگه مزاحم نمی شم تو کاری با من نداری ؟ تکیه کلام خودته ، این جمله های معمولی فقط یه چیزی دوس دارم به یه سوال جواب بدی غیر از تموم پرسشا و ، سوالای معمولی پشت چراغ چشم تو گل بفروشم تو می خری ؟ بهم نگاه کن به چش یه جور گدای معمولی

چشم مست تو عجب جلوگه بيداد است  / خم ابروي تو سر مشق كدام استاد است
خم ابروي تورا ديـدم و رفتــم به سجــود  /  صيـــد را زنــده گرفتن هنــر صيــاد است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

نامه ای از یك معشوق به عاشق خود ▼ !!

1- محبت شدیدی كه صادقانه به تو ابراز میكردم

۲- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

۳- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم

۴- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و

۵- این احساس در قلب من قوت میگیرد كه بالاخره روزی باید

۶- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم كه

۷- شریك زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار كوتاه بود اما

۸- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و

۹- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم

۱۰- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ كس نمیتواند تحمل كند و با این وضع

۱۱- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را

۱۲- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم

۱۳- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان كه

۱۴- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش

۱۵- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت كننده است اگر

۱۶- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم كه

۱۷- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش

۱۸- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت كه دارای كمترین

۱۹- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه

۲۰- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمیتوانم قانع شوم كه

۲۱- تو را دوست داشته باشم و شریك زندگی تو باشم .

و در آخر اگر میخواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره های فرد را بخوان
.....................
یک رابطه ی عاشقانه مثل بازی شطرنجه .بعد از مدتی طرف یک حرکت محیر العقول انجام می ده در این صورت چهار حالت بیشتر نداره
۱ . تو اون قدر شوتی که متوجه نقشه ی طرف نشدی و به زودی مات این همه هوش و ذکاوت می گردیپیش بینی : طرف به زودی از بازی کردن با حریفی چنین آماتور خسته می گردد و بای بای
۲. طرف این قدر شوته که همین طوری از روی معده حرکتی نموده و تو از فرصت استفاده نموده و ماتش نموده می باشی!!
پیش بینی : تو به زودی از بازی با حریفی چنین آماتور خسته می گردی و بای بای
۳.هر دوتون این قدر شوتین که تمام حرکات براتون محیرالعقول می باشد
پیش بینی : شما زندگی ای سراسر مهر و محبت خواهید داشت و به خوبی و خوشی در کنار هم سالهای سال زندگی می کنید ...آی زندگی می کنید ها
۴ . هم شما هم طرف به شدت حرفه ای می باشید در نتیجه از هر تلاشی برای آسفالت کردن دهان طرف مقابل فروگذار نمی نمایید
پیش بینی : یعنی جدی خودتون نمی دونید عاقبتش چی میشه؟؟؟


تو را هیچگاه نمیتوانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم با مداد رنگی روزه آمدنت را نقاشی میکنم و جادهایه رفتنت را خط ختی! کسی برایه من نیست. بیا غلط هایه زندگیم را به من بگو و زیره اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دریایی مرا در بر میگیرد آنجا که تو هستی،ماهیها هم نمیتوانند بییند چه رسد به من..!! کدام صبح میایی؟ کدام چمدن ماله توست؟ کدام دست تورا به من میرساند؟کدام روز ماله من میشوی؟بیا که درده دلم را فقط تو میفهمی

ولی داستان  گذشته ی من  همین بود بدون حذف , بی احساس و انسانی بی وفا و 2 رو و 100 رنگ !
ولی از خاطرم نمیرود
اینم میگم : به هر دستی بدی میگیری از همون دست / این نفرین من نیست , بازیه زمونست
آه آدم می گیرتت
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

هر بار بهانه ای گرفتیم و گذشت/عیب از من و توست عشق بی تقصیر است!!

عینک دودی ات رو بردار!پنجره رو باز کن!مثل همیشه از هواشناسی تشکر کن!! هوا آفتابی تر از رنگ چشاته!! هفت روز گذشت! به همین سادگی!بی هیچ غُر و منت و التهابی!! روزها مثل ابری اسیر باد در گذر است و گذر تو تهی از من! به همین سادگی!! بعضی وقتا زود دیر می شود.گویی نه خانی آمد و نه خانی رفت.از دید تو هوا عالیه از دید من چشمها رو باید شست.
باید نشانی خانه دوست رو از این و اون پرسید.هیچ چیز جایگزین هیچ چیز شد و همه چیز به فنا رفت.خاطراتی از جنس شبنم و عطر گل و بوی کاه گل همنشین باد شد و به بی نهایت رفت.به همین سادگی !!دست نیافتنی تر از همیشه شدی.به قول کودک درونت زندگی مثل یه پیتزای گوشت می مونه که باید با سس و نوشابه تگرگی نوش جون کنی.نوش جان کردی یادته!حالا من هی به دنبال شارژ خودم چنگ می زنم به هزارتویی خاطراتی که نمی دونم چرا از یاد نرفتنی هستند.
خاطرات رو مثلن مَمهُور به مُهر به کلی سری کردم و انداختمشون توی پستوی هزارگوشه ولی چه سود که این خاطرات ماندگارند و فراموش ناشدنی.به همین سادگی!!امروز بیشتر از دیروز و کمتر از فردا مرور می کنم ایام خوش و ناخوش رو.چه بی پروا شده این روزگار غریب ای نازنین.حکایت من و تو حکایت گریستن و نگریستن است.در سیرک مسخره تو انواع اسب های غرور و شیطنت در حال نمایش و طنازیند و من به همین سادگی!! شیفته سیرک توام!!فردا مثل پس فردا و مثل دیرور و اون روز دگر روز تولد توست.با هر خاطره ای میلادت را نظاره گرم.چقدر جایگزین یافته ام!!جایگزین های از جنس ترحم و تنفر و تحیر!
یاد شعری از رسول یونان افتادم.میگه:یک خرس مخملی خریده ام /برای دختری که ندارم /و یک عینک/برای پدر/که چشم هایش دیگر نمی بیند/و حالا می روم /برای او که نیست/گل نسرین بچینم ./شاد یا غمگین/زندگی ، زندگی ست /و اگر فردا /برای شکار پلنگ /به دریا رفتم/تعجب نکنید!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

دانه تویی ٬ دام تویی ٬ باده تویی ٬ جام تویی ...

می دانی چند صباحی است به چه می اندیشم ؟ اندیشدین به اینکه  من نمیخواهم دیگر به تو بیندیشم همچنان به تو اندیشیدن است پس بگذار بکوشم تا نیندیشم که نمیخواهم به تو بیندیشم ...
.............
یه وقتی ته دل آدم یه چیزی هست که همش نگرانه  نکنه از دستش بده نکنه از بین بره نکنه تموم بشه یا  کمرنگ بشه نمیدونم چجوری بگم ...گاهی دوست دارم دلمو بیارم بیرون آروم بگیرمش توی دستام ساعت ها نگاهش کنم ببینم توی این یه ذره جا چطور میتونه  اینهمه حس اینهمه عشق اینهمه آرزو جا بگیره بگیرمش توی دستام بعد بیارمش بچسبونمش روی سینه ام فشارش بدم نوازشش کنم...محکم توی بغلم  فشارش بدم تا اشکش را در بیارم .... مثل آن حسی که تو بعضی وقتها داشتی وچقدر عمیق من آنرو با تمام وجودم دریافت می کردم
یادش بخیر همیشه چقدر زود دیر میشه
چقدر دلتنگ آن روزهام چقدر در این دنیای پر هیاهوی ماشینی بی احساس بی تابانه مشتاق آن نگاهها هستم .... گاهی حتی دلم برای خودمم تنگ میشه
آنجا تو رو جا گذاشتم و اینجا هم خودم روگم کردم ... می دانم می دانی که وقتی به چشمانم خیره میشوی و ساکت می مانی و ساکت می مانم و مستاصل ...می فهمم که می فهمی راه گریزی ندارم ...گلها همیشه از بی آبی نیست که می میرند ...گاهی از سوختن ...سوختن در مقابل دیدگان روشن افتاب ... از گرمای سوزان آفتاب است که پر پر میشوند ...اگر سوختنم را نمی خواهی دم در کش ...دمی سکوت کن
سخن نگو کمی هم شنیدن بیاموز...
می دانم که میدانی گلدان کوچک زمین چقدر تنگ است برای من ... پس زمین را فراموش کن راه رفتن را از یاد ببر ...پرواز بیاموز ...پرواز ! ...نازنینم ! وقتی تو نیستی نه هست های من چنانکه بایدند نه بایدهایم آنچنان که باید باشند هستند ...مثل همیشه آخر حرفم و حرف های آخرم را با بغض می خورم ...اینطور شاید برای هر دوی ما بهتر باشد ....
;;;;;;;;;;;;;
کاش همه ی این اتفاقها نمی افتاد ... کاش اینطور نمی شد ...آآآ خ ...
او به پر زد آتش و  :((((((( من باورم آتش گرفت...
هر یک از ما ذره ای هستیم آکنده از آگاهی هامان٬ذره ای کوچک از وجودی محکوم به مرگ که از هیچ میاییم..و همچون ستاره ای کوچک در بی کران کهکشان ٬کور سویی می زنیم....وباز... نمی دانم اگر درست شنیده باشیم بعد از عبور از بهشت وجهنم ...هیچ !!!
همراهی همراهان ...نیمه راه ... مانده است .... دفتری از نا نوشته ها ماند و این مای بیقرار... نمی دانم چگونه است ؟ شکوفه های انتظار سر بر  نمی آورند. طاقتم رو به سراشیبی نهاده است.........:):(







+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

بیا خودت دلت را بردار و برو ( برای مخاطب خاص )

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند. نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت، نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد. کاش دیوارها پنجره داشت و می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد. البته می شود از دیوارها فاصله گرفت واصلا فراموش کرد و قاطی زندگی شد،یا اینکه می شود تیشه ای برداشت و کند وکند.شاید دریچه ای ،شاید شکافی ،شاید روزنی،سر سوزن برای رد شدن نور، برای عبور عطر و نسیم، برای… بگذریم… گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن تا اگر همه چیز ساکت باشد صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم .اما هیچ وقت همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند… دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه بازیگوشی که توپش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد، به امید آنکه در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . آن طرف، حیاط خانه خداست... و آن وقت هی در می زنم، در می زنم ، در می زنم ، و می گویم:"دلم افتاده توی حیاط شما، می شود دلم را پس بدهید؟" کسی جوابم را نمی دهد، کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه ، دستی ، دلم را می اندازد این طرف دیوار. همین… ومن این بازی را دوست دارم .همین که دلم پرت می شوداین طرف دیوار ، همین که… من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند.تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و بگویند:"بیا خودت دلت را بردار و برو." آن وقت من می روم و دیگر برنمی گردم و من این بازی را ادامه می دهم....:)))))
کاش می دانستی، من سکوتم حرف است، حرف هایم حرف است، خنده هایم، خنده هایم حرف است. کاش می دانستی، می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم. کاش می دانستی، کاش می فهمیدی، کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند، یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند. من کمی زودتر از خیلی دیر، مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد. تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد.کاش می دانستی، چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت، در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست. تازه خواهی فهمید، مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست
ای کاش دستهایت را به سویم اشاره می کردی. من به استقبال دستهایت می روم... می پرسم: با من می مانی؟... تا کجا ؟... از این جا تا آخر آسمان خدا... دستهایم را رها می کنی به سمتی می دوی ومن باز هم دست پاچه می شوم، به من و من می افتم. می دانم که یک آرزوی سختم، می دانم آرزویی محال بیش نیستم و می دانم به خاطر آرزو باید تمام دوستت دارم ها را آهسته زمزمه کنی. می دانم که باید دلت را به خواب های کودکانه خوش کنی و سپس صدای قدم های تو بلند و بلند تر می شود. صدایم می زنی:آرزو... نگاهم را از زمین برمی دارم حجم دست هایت به اندازه یک لیوان آب بود. ای کاش دستهایت را به سویم اشاره می کردی.......
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

یادت باشه :چشم فرو بسته اگر واکنی /در تو بود هر چه تمنا کنی

.....
از عهد من تا وفای تو یعنی تمام احساسم ..!! هر چه که در آن نوشته شد ریشه در قلبم داشت ..
اما اینجا ،
جایی ست که سرچشمه ی نوشته هایش ، تنها ، ذهن من است .. هر آنچه که اینجا بود و هست ، مسائلی ست که برای مدتی بلند یا کوتاه ، ذهن مرا به خود مشغول کرده است ... حتی آهنگ های مورد علاقه ام را نیز، در اینجا از روی یک فکر می نویسم نه از روی یک احساس ... گرچه ممکن است جنبه ی احساسی هم داشته باشند ..!!

اما بدون شک نوشتن آن ها ، اینجا ، معلول توجه به بعدی از آنها ست که فکرم را به خود مشغول کرده است نه قلبم را
:)))))
عشق همین جاست......تو کجایی؟؟

این روزها همه ی آدم ها دنبال یه عشق حقیقی و صادقانه هستند. با هرکی که حرف میزنی میگه " ای آقا دوره دوره ی خیانتِ. آدمها فقط قشنگ درباره ی صداقت و صفا و صمیمیت و یک رنگی حرف میزنن، وگرنه در عمل همه یه جور دیگه رفتار میکنن."

اما این آدمها مثل اینکه یادشون رفته که خودشون هم جزوی از این "هر کی"ها به حساب میان!!

ولی واقعا چرا این طوری شده؟ چرا به هرکس که می رسیم فکر میکنیم زمان زیادی رو باهاش بودیم و دیگه وقت خیانت رسیده و باید بریم با یکی دیگه به اصطلاح دوست شیم؟!


و این وسط تنها چیزی که باقی می مونه یه دل ساده ی شکست خورده ی زود باور که دیگه هیچوقت نمیتونه این رابطه رو فراموش کنه و برای همیشه یه تیکه از دلش رو کنده و گذاشته کنار...اون هم توی قمار دوستی...
یه روز یکی از همین دلهای شکست خورده از خدا می خواد که مثل آن کسی که دلش رو شکسته، دلش از سنگ بشه. خدا هم دلش رو سنگ میکنه و میره بین بقیه سنگ ها. اما اونجا هم عاشق یه سنگ دیگه میشه!میبینی؟؟ مسئله اینجاست: اگر ما خالصانه به بقیه مهر بورزیم و اونها رو از صمیم قلب و برای خودشون دوست داشته باشیم، حتی اگر به ما خیانت هم بکنن یا ما رو یه جورایی ترک کنن، آخرسر این ما هستیم که تو این بازی عاطفی بردیم. یادمون باشه که ما محبت نمیکنیم تا در جوابش محبت ببینیم. ما محبت میکنیم چون این کار بهترین کار دنیاست. و خوش به حال افرادی که به قدر دانی چشم ندوخته اند، چرا که هیچوقت نا امید نخواهند شد!

از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد
.........
به قول مرحوم حسین پناهی :
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش، ما ئیم که پا در جای خود می نهیم و غروب می کنیم!

این جمله آخر هم یعنی اینکه :

عشق همین جاست ......... تو کجایی؟؟
;;;;;;;;;;;;;;;)

ایراد از عشق و سرانجام آن نیست ...!!!

هر گاه قصه ی تو به پایان خوش نرسید ، به عشق شک نکن ..

مطمئن باش یک جای کار قصه ی تو می لنگد ...!!!!!!!

یا آدم خوبی نبودی ..... یا به آدم خوبی اعتماد نکردی ....
.
: اینکه گفتم به آدم خوبی اعتماد نکردی ، حتـــــــما به این معنی نیست که اون آدم بد بوده است ...!!!

کلیدی که قفل یک در را باز نکند ، کلید خوبی برای آن در نیست .. همین ..!!
------
می رسد روزی که فرياد وفا را سر کنی/

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی/

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود/

خاطرات رفته ام را مو به مو از برکنی/

می رسد روزی که تنها ماند از من يادگار/

نامه های کهنه ای را که به اشکت تر کنی/

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من/

آن زمان احساس امروز مرا باور کنی


+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

جزیره !

این روزها دارم معنی رفاقت ها و دوستی ها رو میفهمم
دوستی هایی که هیچ  پرده ی عفافی بین آنها نیست , دوستی هایی که اسمشان دوستیست
دوستهایی که روز دور و برت هستند و شب در بستر , وقتی به زندگی و روز های گذشته ی خود فکر میکنی میبینی چقدر تنهایی !
خنده های زورکی , اشکای یواشکی , شب و روزی بی هدف
این روزها مردم از نردبان دروغ بالا میروند و خشتهای لاف و دروغ و چاپلوسی و دوستی های به ظاهر دوستی را بر دیوارهای هم دیگر سیمان میکنند
ولی من تنها نیستم , تویی را دارم که تو دوستی چون خود نداری  و از این  قضیه بسیار خوشحالم !
بعضی وقتا اینقدر ناراحت میشوم که احساس میکنم نیستی و از من فراموش کرده ای  ! ولی بعد از مدتی میفهمم با این که هرگز دوستی صادق , با محبت , پایبند به تو برایت نبودم ولی تو طبق معمول مرا خجالت زده میکنی و پایم هستی ! مثل یک هم سفر , بزار راحتر بگم مثل یک روح در بدنم !
اعتراف میکنم دوست خوبی واست نبودم و نیستم  , وقتی کسی تازه و جدید به سمتم می آید و یا به سمتش میروم گاه گاهی از تو فراموش میکنم و این مطلب است که شرمگین و خجالت زده ام میکند !
همیشه بودنت را نشانم دادی  : گاهی زودتر از موعد مقرر , گاهی به موقع و گاهی برای کفری کردن من و تلنگر زدن به من خیلی دیر  ! به تو ایمان دارم : به دوست داشتنت , به بی سخن بودنت  , به ساکت بودنت , به خدا بودنت و از همه مهمتر به صبرت دوست داشتم صبری چون صبر تو میداشتم ! ولی این را هم میدانم همیشه دنیا به کام انسان نیست و به چیزهایی که دوست دارد نمیرسد
مانند همین اتفاق  چند وقت  پیش که خودت میدانی ! شروع دوست داشتنی که ...
دلم تنگ است  ولی تو هستی
کاشکی یکم از این مرام و معرفتت را به بندگانت میدادی , به انسانهایی که اینقدر راحت از کنار کسی میگذرند  و ...
چه کنم که دستانم سرد شده است و قلم ناتوان
نیازمندت هستم بیشتر از آن چیزی که تو فکر کنی  , با اینکه برایت دوست خوبی نیستم ولی  میدانم که با من میمانی و این یعنی آرامش

من مضطرب و دل نگران به تو گفتم كه پر از تشويشم...چه شود آخر كار ؟ و تو گفتي آرام ... كه خدا هست كريم ! پاسخي نرم و لطيف , كه به من داد يك آرامش شيرين و عجيب !


این روزها بیشترین چیزی که حس و حالم را عوض میکند , آهنگ جزیره از سیاوش قمیشی است

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگباره نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لبه دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره
می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم
منتظرت هستم




+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

نیستی‌ ! ( خوابی که به واقعیت پیوست )



ر
فتی‌ از این آغوش چه راحت و باز منم تنها و خاموش چراغم

چه بی‌ اعتنا رفتی‌ , هه نفهمیدم حس من واست یه تفریحه

تو که میدونستی وجود تو ترک درداست , تو میدونستی نبود تو مرگ فرداست
ولی‌ آروم آروم زیر بارون داغون قدم میزنم و توام شادی با اون یارو

 سرا پا گوش بودم وقتی‌ که تو داشتی حرفی‌ حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی‌؟
باشه، منم میذارم رگ این گردن که رفتم و دیگه پیشت برنمیگردم

ولی‌ روزی رو میبینم که یارت سیره از تو با یکی‌ دیگه از کنارت میره
به هر دستی‌ که بدی میگیری از همون دست  , این نفرین من نیست بازی زمونست

 اون می‌خواد که دل تو با حرفهاش خواب شه ! صبر کن  , بذار یه کمی‌ یخ هاش آب شه
وقتی‌ می‌فهمی چه کسی‌ پشت روبنده  , که به احساست بزنه یه مشت کوبنده

نیستی‌ حال من خرابه نیستی‌ دستام سرد سرد ! چشمام, تو رو با اون دید و دلم باور نکرد ! نیستی‌ و هوای این گریه داره بغضم رو میشکنه من مردم و دست‌های تو قاتل منه   !!!!

چقدر باهات حرف دارم و چقدر خرابم , کاش لاقل بودی میدادی یه خط جوابم
تو که هی‌ میگفتی‌ تا ته خط باهم هستی‌ , چرا رفتی‌ و با درد دست و پاهام رو بستی؟
چرا؟

هاه؟بخدا تا به من حرفی‌ , نزنی‌ نمیرم تو چرا واقعا رفتی‌؟
 لااقل یه چیزی بگو، بگو دوستت نداشتم ! بگو از خدام بود که تو شب و روزت نباشم

یعنی‌ قصدت از اول این بود که با من نمونی؟ حرف بزن، تو که اینقدر نامرد نبودی
چی‌ میگم اون دیگه نیست پیشم ! چشم، تو این امتحان هم بیست میشم  

ولی‌ چرا از سنگه قلب‌ها , در این شهر تاریک ! اسیر کابوسم تو یلدا‌ترین شب تاریخ
کابوسی که نفس رو تو سینه حبس می‌کنه و میبینم یکی‌ دیگه تنت رو لمس می‌کنه

 داره تنم میلرزه واسه ادامهٔ خوابم حتی قلم میترسه......

ختم کلام
رفتی‌ از این آغوش چه راحت و باز منم تنها و خاموش چراغم


+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

شاید , ای کاش

شاید اومدم ... شاید رفتم ...شاید برم ...شاید بمونم ...به هیچی دل نمی بندم ...به هیچی دل نبند ...هیچ شایدی به معنی حتما نیست دوست من   !!!



زندگی چیست؟؟ دنیا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است . و این تمام زندگیست و زندگی یعنی این ....

یادت باشه که : در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار بود میخندی


تو کلمه ی ای کاش حبس نشو / کاشت رو کاشتن ولی سبز نشد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

زن همسايه !

زن و مرد جواني به محله جديدي اسبابكشي كردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد كه همسايهاش درحال آويزان كردن رختهاي شسته است و گفت:«لباسها چندان تميز نيست. انگار نميداند چطور لباس بشويد. احتمالآ بايد پودر لباسشويي بهتري بخرد.» همسرش نگاهي كرد اما چيزي نگفت.

هر بار كه زن همسايه لباسهاي شستهاش را براي خشك شدن آويزان ميكرد زن جوان همان حرف را تكرار ميكرد تا اينكه حدود يك ماه بعد، روزي از ديدن لباسهاي تميز روي بند رخت تعجب كرد و به همسرش گفت: «ياد گرفته چطور لباس بشويد. ماندهام كه چه كسي درست لباس شستن را يادش داده!»

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجرههايمان را تميز كردم!»

--------------------------------------------------------------------------------
زندگي هم همينطور است. وقتي كه رفتار ديگران را مشاهده ميكنيم، آنچه ميبينيم به درجه شفافيت پنجرهاي كه از آن مشغول نگاه كردن هستيم بستگي دارد. قبل از هرگونه انتقادي، بد نيست توجه كنيم به اينكه خود در آن لحظه چه ذهنيتي داريم و از خودمان بپرسيم آيا آمادگي آن را داريم كه به جاي قضاوت كردن فردي كه ميبينيم در پي ديدن جنبههاي مثبت او باشيم؟  ( پایان )

منبع : متن از ایمیلم , از من نیست !
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

عشق را باید زندگی کرده باشی ... عشق را نباید قدم زده باشی..

عشق را باید زندگی کرده باشی.
باید پشت به آفتاب موهای خیسش را شانه کرده باشی تا تار مویش را ندهی به دنیایی.
باید کنار تخت بیماریت یا بیماریش دستش را گرفته باشی تا آشنایی دستهایش را به هزار دست غریبه ندهی.
باید در آغوشت بچه شده باشد، گریسته باشد تا گهواره آغوشت را به هزاران آغوش بیآرامش ندهد.
باید سر گذاشته باشی بر زانوانش و گریسته باشی تا همرهیش را به هزار هزار پای بیهمره نفروشی.
باید بوسیده باشیش. یواشکی. هرجا که شد. بالای پلهها، زیر درخت، کنار ساحل، در خانه. باید هزارها جا عاشقانه بوسیده باشیش تا طعم لبانش را به هزاران هزار لب بیطعم نفروشی.
باید گم کرده باشیش. باید گم کرده باشیش تا بعد از بازیافتنش، دقیقهای کنارش بودن را به هزارها هزار دقیقه با دیگری بودن عوض نکنی.
باید پناه برده باشی به آغوشش وقتی چیزی کدر کرده رابطه تان را. باید پناه برده باشی به آغوشش برای فرار از همه تنهایی جهان که بی او بر تو نازل شده. باید در آغوش هم فراموش کرده باشید کدورت را و به یاد آورده باشید عشق را. باید پناه برده باشی به آغوشش تا امن آغوشش را به نا امن هزاران هزار آغوش نبخشی.
باید زیسته باشد در درونت و زیسته باشی در درونش تا هیچ زیستنی را نخواهی بی او.
عشق را نباید قدم زده باشی. عشق را برای تماس دو تن نباید خواسته باشی. عشق را نباید گوشه دنجی دود کرده باشی. عشق را نباید در فنجان قهوهای هورت کشیده باشی. عشق را نباید در اندام دیگری تنیده باشی. عشق را نباید بافته باشی چو فلسفه. عشق را نباید زاده باشی با ذهنت.
عشق را باید زندگی کرده باشی.
ساده دوستم داشته باش:))))))))))))
( منبع خودم نیستم  )
...............
عشق را در چشم تو روزی تلاوت می کنم
با همه احساس خود را با تو قسمت می کنم
مرز بی پايان مهرت را به من بخشيده ای
در جوابت هر چه دارم من فدايت می کنم
نور چشمت را چراغ شام تارم کرده ای
من وجودم را هميشه فرش راهت می کنم
ای تجلی گاه هر چه خوبی و مهر و صفا
عاقبت مانند اشعار فريدون ناب نابت می کنم
بر خرابات وجودم زندگی بخشيده ای
تا نفس دارم هميشه شاد شادت می کنم
همچو سروی گشته ای تا خم نگردد قامتم
من صداقت را هميشه سرپناهت می کنم
........................
خداقوت اي خادم طبيعت ، اي كه از غم و دردت غافليم و با اينكه انسانيم ! مدام به رنج و زحمتت مي افزاييم ...خداقوت اي رفتگر پاييز ، اي زيباگر زمين...

خداقوت اي خوبي كه ديده نمي شوي ...خداقوت ...

يادمان نرود كه برتري انسان ها به خوب و بهتر بودن آنها و به ميزان مفيد بودنشان به نسبت توش و توانشان است نه به ثروت و سواد و شغل و شهرت و ...
------------------------------------------------------------------
بی مقدمه از دوستان عزیزم تشکر میکنم  و از آنجایی که نظرات را جواب نمیدهم همین جا از 2 تا از دوستان که یکی از دوستان به اسم غریبه نظر خصوصی میگذارند تشکر میکنم و دوست دیگر که تک تک پستها را خواندند و یک جا در یک فایل ورد نظراتشان را برایم فرستادند تشکر ویژه میکنم و اما در مورد دوستان بالاترین : من نه قهر کردم و نه هیچی , فقط کلا نت کم می آیم ... عذر خواهی مرا بپذیرید
نمیدونم چرا یاد این شعر افتادم ولی شعر زیر را به شما دوستان عزیز تقدیم میکنم :

شاید وقتی تو میرسی نباشم

که دستاتو توی دستام بگیرم

نمیدونی چه حالیم ازاینکه

همون روزی تو میرسی که میرم

به قدری چشم برات بودم که میشد

تموم جاده هارو تو نگام دید

همه دلشوره دریا رو میشد

تو مرداب زمین گیر چشام دید

همیشه اشتیاق مبهمی هست

واسه اونکه باید بی تاب باشه

غروبها که دلم میگیره میگم

شاید امشب شب مهتاب باشه

شاید امشب شب مهتاب باشه
این شعر رو خیلی دوست دارم اینم لینک دانلود آن :

http://irsaz.mihanblog.com/post/13
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

حس زیبا دیدن همان عشق است !

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر که فوق العاده زیبا است ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه میخوردند، آنها از هم جدا شدند.

طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهرهای بسیار معمولی است. اما به نظر میرسد که دوستم بیشتر و عمیقتر از گذشته عاشق همسرش است.

عدهای آدم فضول در اطراف از او میپرسند: فکر نمیکنی همسر قبلیات خوشگلتر بود؟

دوستم با قاطعیت به آنها جواب میدهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم میرسید. اما هسمر کنونیام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است..

وقتی این حرف را میزند، دوستانش میخندند و میگویند: کاملا متوجه شدیم. میگویند: زنها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمیشوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر میرسند.

بچهها هرگز مادرشان را زشت نمیدانند؛ سگها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمیکنند و اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمیآید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.

زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

اونی که قبل از خواب میاد به فکرت !

وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی
***
اون کسی که برای خوشبخت زندگی کردن از همه بیشتر دوستش داری کسیه که وقتی از شلوغی زندگی یه کم کنار میکشی و آخر شب آروم میشینی و از روی تپه به چراغای شهر نگاه میکنی بهش فکر کنی و دلت اونو بخواد. کسی که نه رویا باشه نه واقعیت، که هم رویا باشه هم واقعیت. که هم دور باشه هم نزدیک. که برات هم خاطره باشه با و هم همیشه یه معمای شیرین و ندیده و نچشیده. که هم دور باشه و هم نزدیک. که نه تنها دوسش داشته باشی، که
دوست داشتنش رو بخوای و دوست داشتنش رو هم دوست داشته باشی
*
عاشقی را جگری می باید احتمال خطری می باید
گریه نیمه شبی در کار است دودو آه سحری می باید
عشق یعنی از خود گذشتن و به دیگری فکر کردن اره عاشقی ترس داره گرفتاری داره زجر داره درد داره اشک داره آه داره غصه داره قصه داره اما زیباست . ودل را باید به کسی داد که ارزش این گوهر داشته باشد . عاشق یعنی از خود گذشته و به دیگری فکر کردن این عاشق که خودش و نمی خواهد و به دیگری فکر می کند . اما عشق مجازی و حقیقیست
عشق مجازی یعنی زیبایی مال اون شخص نباشد مثل انسان که زیبای مال خودش نیست . و حقیقی خداست و زیبای مال خودش است. اما عشق در هر دو مورد زیباست .
تو عاشق دو کس می گردی یا به او نیاز داشته باشی و یا او به تو اما اگر هردو به هم نیاز داشته باشند زیباترین حالت است عشق زیباست اگر دو طرفه باشد دلها بدون دیدن یکدیگر را پیدا کنند چون این عشق قدیم است
****
زندگی را با چیزهای بسیار ساده، پُر باید کرد. سادهها، سطحی نیستند. خرید چند سیب ترش میتواند به عمقِ فلسفهی ملاصدرا باشد. مشکل ما این نیست که برای شیرین کردنِ زندگی، معجزه نمیکنیم، مشکل ما این است که همان قدر که ویران میکنیم، نمیسازیم. همانقدر که کهنه میکنیم، تازگی نمیبخشیم، همانقدر که دور میشویم، بازنمیگردیم، همانقدر که آلوده میکنیم، پاک نمیکنیم. همانقدر که تعهدات و پیمانهای نخستین خود را فراموش میکنیم، آنها را به یاد نمیآوریم، همانقدر که از رونق میاندازیم، رونق نمیبخشیم. مشکل این است که از همه رویاهای خوشِ آغاز دور میشویم و این دور شدن به معنای قبولِ سُلطه بیرحمانهی زمانه است. بر سر قول و قرارهای نخستین نماندن، باورِ پیرشدگی روح است و خواجهگی عاطفه.

* عیب ندارد حوصله داشته باش، قیمت عشق همیشه بیش از تحمّل آدمیزاد بوده است… سخت است که زندگی را به یک عاشقانه ی آرام تبدیل کنی؛ باید! اما سخت است، میدانم
.....................
مار از پونه ، من از مار بدم میآید

یعنی از عامل آزار بدم میآید

هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم

هم ز همسایگی خار بدم میآید

کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ

که من از اینهمه دیوار بدم میآید

دوست دارم به ملاقات سپیدار روم

ولی از مرد تبردار بدم میآید

ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو

که من از کار تو بسیار بدم میآید

عمق تنهایی احساس مرا دریابید

دارد از آینه انگار بدم میآید

آه، ای گرمی دستان زمستانی من

بی تو از کوچه و بازار بدم میآید

لحظه ها مثل ردیف غزلم تکراریست

آری از این همه تکرار بدم میآید
-------------------------------------------
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه ( زنانه ) می خواهی چه کار؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

گدای محبت !

گدای محبت که باشی، زودتر ضربه میخوری ورسم روزگار چیزی جز این نیست.
خرافه نیست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی
می روی دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار
و خیابان پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت
در امان نیست و فردای روزگار سردی می شود آن عشقی را می گویم
که گدای محبتش به دنبال اوست. اگر گدای محبت باشی این آتش
هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش.

اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش
رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی
باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی.
اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش.
باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و مسافرت میری
بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.

علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه.
تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه.
در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب
امونت رو می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی.
دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو بکشم.
میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید
بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی.
تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی
و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری.

نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش
رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر
بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. و ساعتها با موبایل و تلفن و اس ام اس
کنارش هستی و شبها تا بهاش حرف نزنی خوابت نبره و همیشه در
تخیلت اون داشته باشی و به اسارت روحی شدیدی در بیای .
بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز می بینیش
و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه.
انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه.
شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن.
شبها و روزها از هم با خبرید و ........... دلتنگی و آغاز آوارگی.

حالا مدتی گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه.
هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی
که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده.
انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی
شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی،
بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه.
همش گره می ندازه تو کارت و تو هی چت می کنی و حرف می زنی.
و با موبایل حرف میزنی و خواسته اتو میگی حاضری همه چیزتو فداش کنی
و حاضری خدمت کارش تو زندگی بشی خلاصه نیت داری و میخوای باهاش باشی
از اینکه یه روز نباشه ساعتها اشک میریزی از اینکه صداشو نشونی
کلافه هستی و دلخوشیهات میشه عکسی که برات میل کرده
و رو زمینه موبایلت گذاشتی و نگاه به چشماش میکنی و گاهی
هم میبوسیش تو رویاهاش زندگی میکنی و گاهی اشتباها
میان کلمات روز مره ات اسمشو اشتباهی نزد کسی صدا میکنی و
دلخوشیت میشه شعرایی که واسش میگی . نگاه می کنی
و همین طوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه.
می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای،
ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه.
نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی
که آدم با انصافیه. خوبه با شخصیته مهربونه صادقه اهل زندگیه
دارای عقل و تعقل بالاییه میدونی بغیر از اون نمی تونی با کس دیگه ای باشی
میدونی یک روز نباشه تو بدون حضور اون نمی تونی به زندگی ادامه بدی

چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده
بعد یک مدت انتظار، میخوای تصمیم بگیری میخوای ثابت کنی که واقعااااا عاشقشی
میخوای که تو بقلش بمیری ، میاد که سنگا رو وا بکنیم.
میاد که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه.
انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری.
پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد
که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه.
خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.

نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی
آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی
که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی
تموم اون لحظه ها که صداشو میشنیدی و مثل دیوانه وارهااز پشت
مانیتور نیگاهش میکردی و حتی از حضورش احساس خوشبختی میکردی
تو اون لحظه حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت
بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا برسه.
تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه
ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه.
اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت.
اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه.
جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد
خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی.
بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست.
اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد.
و چه جوری میتونی بشنوی که بخواهد اون از کنارت بره میتونی
جلوی پاره پاره شدن جیگرتو بگیری میتونی حس با او بودن رو از خودت دور کنی

یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی.
رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته.
بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه.
برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت
میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی.
باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی
باز برات این وقایع تکرار میشه و نمی دونی تا کی باید
این جوری ذره ذره بمیری و عذاب بکشی  !
-----
پند  :  
1)عشق = پوچ  !
2)هیچ  کس لیاقت اشکهای تورا ندارد و کسی که چنین لیاقتی را دارد هرگز باعث اشک ریختن تو نمیشود (گابریل گارسیا مارکز )
3) بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست.
4)  از دست عزیزان چه بگویم , گله ای نیست / گر هم گله ای  هست دگر حوصله  ای نیست
5) بعضی وقتا آدم از اینکه به کسی کمک کرده پشیمون میشه , امیدوارم هیچوقت اینطوری نشید چون  در این شرایط که می فهمید انسانها یا همان طرفی که به او کمک کردید چقدر گربه صفت بوده !
و در آخر :
سگی را خون دل دادم که با من آشنا گردد , ندانستم که سگ خون خورد  خونخوار می گردد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

حاکم آسان گیر و زن زیبا ! (داستان )

در روزگاری دور در شهری حاکمی بود که برای مجازاتها احکامی بسیار راحت وضع می کرد چنانکه برخی از مردم خشنود و برخی از این اقدام حاکم بشدت ناراضی بودند.



برخی از این احکام چنین بود که مثلا روزی دختر و پسر جوانی را پیش وی آوردند به دلیل روابط نامشروع و از حاکم خواستند که حدی (مجازاتی) برای آنان مشخص نماید پس حاکم بفرمود که حدی برآنان جاری نیست! پس همگان تعجب کردند و دلیل از وی پرسیدند وی گفت روابط نامشروع زمانی حد دارد که امکان برقراری روابط مشروع باشد پس این دو که امکانش را نداشتند خدا از نزدن حد برآنان راضیست منم که راضی هستم خود آن دو نیز که راضی هستند پس ... لق ناراضی!!!



و روزی نیز مردی را پیش وی آوردند به جرم تجاوز به خر! پس حاکم پرسید آیا خر خود به این تجاوز شکایتی کرده؟

همگان متعجب گفتنند نه چرا که خر زبان آدمی نمی فهمد دوباره حاکم پرسید آیا این شخص به تجاوز به این خر اعتراف کرده ؟

همگان گفتند نه !

حاکم عصبانی پرسید پس چگونه از این اتفاق مطلع شدید.؟

گفتند شخصی از سوراخ طویله مرد را در حال این عمل دیده !

پس حاکم دستور داد مرد و خرش را آزاد کرده و آن شخص شهادت دهنده را شلاق زنند.

وقتی دلیل این عمل پرسیدند

گفت :شلاقش زنید تا دیگر سرش را درهر سوراخی نبرد!اینچنین بود که روزی جمعی پیش وی شکایت کردند که با این احکام شما فسق و فجور زیاد گردد.

حاکم گفت آیا قبل ازمن در این شهر فسق و فجور زیاد بود یا کم؟

آنها جواب دادند کم و زیادش بر ما معلوم نیست حاکم گفت اگر معلوم نیست چگونه چنین ادعایی دارید؟!



روزی نیز زن بسیار زیبایی را پیش وی آوردند به جرم فاحشه گری و از حاکم خواستند که وی را به اشد مجازات برساند.

حاکم گفت آزاد کنید این زن را ای نابخردان! چرا که خداوند در دنیا برخی را به زیبایی مانند ماه می آفریند و برخی را مانند خورشید! پس آنان که مثل ماهند گاهی غایبند و گاهی حاضر و تمام نور و زیبایی خود را ازهمگان دریغ می کنند ولی آنها که چون خورشیدند (مثل این زن) در اختیار همه هستند و گرمایشان به همه رسد ولی مانند خورشید برخی تحمل دیدن آنها را ندارند!

دراین حال جمعی از مردم ازاین حکم عصبانی گشتند و به وی حمله بردند و او را عزل نمودند و شخصی دیگر جای او گذاردند تا او و آن زن را محاکمه نماید.

پس حاکم جدید به حاکم قدیم گفت: ای برادر! فراموش نکن که در هر حکمی باید تحمل مردم را نیز درنظر گیری سپس حکم داد که حاکم قدیم و آن زن را فردا اعدام کنند.

اما شب هنگام زندان بان که لطف حاکم قدیم به وی رسیده بود او و آن زن را فراری بداد و آن دو از آن شهر گریختند.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

رابطه ی قلبها !

استادى
از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد
میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با
وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟
آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد
میزنیم؟..
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى
نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله
میگیرد.
آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید
صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟
چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلبهاشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف
معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم
به یکدیگر بیشتر میشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه
میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى
نمانده باشد.
-------------------------
* این نوشته را خودم ننوشته ام  !  دوستی برایم میل کرده است
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

یک روز زندگی !

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد ، آسمان و زمین به هم ریخت ، خدا سکوت کرد ،
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد ، دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : « عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی ، تنها یک روز دیگر باقی است . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن »
لابه لای هق هقش گفت : اما یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد !
خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید » و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت ، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ،
می ترسید را ه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد ، قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده دارد ، بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم . آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ،
می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند ... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید ، کفش دوزکی را تماشا کرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد تمام شد . او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ، امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود !
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  |